من براي سالها مي نويسم

سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند

 افسوس

 افسوس که قصه مادربزرگ درست بود

 هميشه يکي بود و يکي نبود

 

                                                             

 

در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد

 كس جاي در اين منزل ويرانه ندارد

 دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد

 كس تاب نگهداري ديوانه ندارد

در بزم جهان

 جز دل حسرت کش ما نیست

 ان شمع که می سوزد و پروانه ندارد

 در انجمن عقل فروشان ننهم پای

 دیوانه سر صحبت مردانه ندارد

 تا چند کنی قصه اسکندر و دارا

ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

 

 

 

آرزويم اين است

: نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زياد

، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز،

 و به اندازه هر روز تو عاشق باشي

، عاشق آن كه تو را مي‌خواهد،

 و به لبخند تو از خويش رها مي‌گردد

، و تو را دوست دارد

 به همان اندازه كه دلت مي‌خواهد

 

 

 

 

 

عاشق هر کس شدم او شد نصیب دیگری

 دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري

 من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم

شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

 


دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد/خدایا/ دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ اهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود فراموش کرد

نمی دانم این چنگی سرنوشت/
چه می خواهد از جان فرسوده ام؟
کجا می کشانندم این نغمه ها؟
که یک دم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان بر گرفتم / دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه ی زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست:

 

 

 


 

نوشته شده توسط just parmin در شنبه 1386/06/10 ساعت موضوع | لینک ثابت