تبليغاتX
خاطرات خوب گذشته

انار

لیلی زیر درخت انار نشست .

درخت انار عاشق شد .گل داد.سرخ سرخ

گلها انار شد.

داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند

دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.

انار ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید .

مجنون به لیلی اش رسید .

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود .

کافیست انار دلت ترک بخورد .


 

نوشته شده توسط just parmin در یکشنبه 1387/05/06 ساعت موضوع | لینک ثابت


داستان کوتاه

 

اجي مجي لا ترجي

يك زوج در اوايل ۶۰ سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين. خانم گفت: اوووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM۲ در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و……… اجي مجي لا ترجي و آقا ۹۲ ساله شد! پيام اخلاقي اين داستان مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پريها… مونث هستند !!!!!!!!


 

نوشته شده توسط just parmin در چهارشنبه 1387/05/02 ساعت موضوع | لینک ثابت



قلبدو خط موازیقلب

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت و

سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

 

نرگس آبيار

                                                           
 


 

نوشته شده توسط just parmin در پنجشنبه 1387/04/06 ساعت موضوع | لینک ثابت


از همه اونایی که با نظرای پر مهرشون منو همراهی کردن ممنون  .

بازم تنها شدم  چاره ای جز این ندارم ولی سرم شلوغم میشه ُ

 

تا آپ آینده .... 


 

نوشته شده توسط just parmin در چهارشنبه 1387/04/05 ساعت موضوع | لینک ثابت


 

نماد رز های رنگی:

 

رز قرمر:نشان دهنده ی شدت عشق.

 رزقرمز کم رنگ به نشانه " دوستت دارم" میباشد و رز قرمز پر رنگ به معنی زیبایی بیانتهاست. عشق بیریا ،زیبایی ،شجاعت و احترام از دیگر معانی آن میباشد.

                                                               

 رز زرد:نشان دهنده ی درخشندگی و پویایی عشق.

 امروزه رز زرد به معنی شادی و خوشحالی میباشد ولی درگذشته این رنگ رز معنی کاهش میزان علاقه و وفاداری را داشت. شادمانی، رفاقت، شوق، حسادت، آغاز دوباره و معذرت خواهی از دیگر معانی آن میباشد.

                                                 

 رز ارغوانی: این رز به معنی تمایل و اشتیاق فرد به طرف مقابلاست.

                                                 

رز نارنجی: رز نارنجی فریفتگی و دلباختگی را میرساند و گاه در معانی اشتیاق و آرزو نیز به کار میرود.

                                                 

  رز صورتی: نشان دهنده ی عشق پنهانی.

رز صورتی کمرنگ به معنی تحسین، ستایش، وقار، شایستگی و زیبایی میباشد و رز صورتی پر رنگ به معنی تشکر از طرف مقابل است. قدر دانی، وقار، ستایش، همدلی، لطافت، شادکامی و بیان آنکه شما طرف مقابلتان را بسیار دوست داشتنی میدانید.

                                                     

  رز سفید: رز سفید به معنای پاکی و روحانیت عشق است

ودر دسته گل عروس به معنی احساس عاشقانه شادی آور و همچنین عشق مبارک و فرخنده میباشد و معصومیت، سکوت، فروتنی و احترام میباشد. با هدیه دادن رز سفید به طرف مقابل نشان میدهید که عشق و احترام شما نسبت به وی عمیق و خالصانه است.                                                                

       

رز ابی:نمادی از ارامش و خلوص در عشق.

                                                 

  غنچه رز: نماد پاکی و زیبایی، جوانی و عشق نو پا میباشد.

                                                               
رز خاکستری: نماد سوختن خالصانه در عشق را می رساند گاهی نیز در معنای ترک همراه با عشق است.
 
                                                       


 

نوشته شده توسط just parmin در جمعه 1387/03/03 ساعت موضوع | لینک ثابت


♥HAPPY♥♥♥ VALENTINE♥

                                                                                          

Special Place In My Heart... Let your sweetheart know that he/she stays in your heart and nowhere else.

                          a hundred words would not be enough                                                               

and a thousand roses would be too less to express


how spicial you are to me...

sweetheart, i love you from the bottom of my heart...

i am so glad, i found you!

Poems Do you wish to win the heart of your sweetheart? Express your love to your sweetheart in poems with our Valentine's Day special Poem ecards.[ 6 cards ]

 

Be My Valentine Do you want to propose to the person of your dreams? Send cards to that special someone from our collection of romantic ecards.[ 16 cards ]HAPPY♥♥VALENTINEBe My Valentine Do you want to propose to the person of your dreams? Send cards to that special someone from our collection of romantic ecards.[ 16 cards ]


 

نوشته شده توسط just parmin در دوشنبه 1386/11/22 ساعت موضوع | لینک ثابت


 

 

 From all the MamaPop betches to you and yours: Merry Christmas, everyone!

 

Merry Christmas


 

نوشته شده توسط just parmin در شنبه 1386/10/22 ساعت موضوع | لینک ثابت


عشق و دوست داشتن...

عشق!

یک جوشش کور است و پیوندی از سر نا بینایی و

دوست داشتن!

پیوندی خود اگاه . از روی بصیرت و روشن و زلال.

عشق!  

بیشتر از غریزه اب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و

دوست داشتن!

از روح طلوع میکند و هر جا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با ان اوج می گیرد.

عشق!

با دوری و نزدیکی در نوسان است،اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود و اگر تماس دوام یابد به ابتذال میکشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند،اما

دوست داشتن!

با این حالات نا اشناست و دنیایش دنیای دیگریست.

عشق!

جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست،اما

دوست داشتن!

در اوج معراجش،از سر حد عقل فراتر می رود.و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله ی بلند اشراق می برد.

عشق!

زیبایی های دلخواه را در معشوق می افریند و

دوست داشتن!

زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق!

یک فریب بزرگ و قوی است و

دوست داشتن!

یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتها و مطلق.

عشق!

در دریا غرق شدن است و

دوست داشتن!

در دریا شنا کردن.

عشق!

بینایی را می گیرد و

دوست داشتن!

می دهد.

عشق!

همواره با شک الوده است و

دوست داشتن!

سرا پا یقین است و شک نا پذیر.

عشق!

را هر چه بیشتر می نوشیم،سیرابتر می شویم و از

دوست داشتن!

هر چه بیشتر ، تشنه تر...

عشق!

هر چه دیری می پاید کهنه تر و

دوست داشتن!

نو تر می شود.

عشق!

نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و

دوست داشتن!

جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد.

عشق!

تملک معشوق است و

دوست داشتن!

تشنگی محو شدن در دوست.در

عشق!

رقیب منفور است و در

دوست داشتن!

است که هواداران کویش را جو جان خویشتن دارند،که حسدش خصه ی عشق است. و چه

 عشق!

معشوق را طعمه ی خویش می بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید  و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد. و

دوست داشتن!

ایمان است، و ایمان یک روح مطلق است،یک ابدیت بی مرز است از جنس این عالم نیست.

 عشق!

لذت جستن است و

دوست داشتن!

پناه جستن.

عشق!

رو به جانب خود دارد،خود خواه است و خودپا و حسود و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید اما

دوست داشتن!

رو به جانب دوست دارد،دوست خواه است و دوست پا و خود را برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست.

اری ،

دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشقهای بلند،پایین نخواهم اورد...

 

                              دکتر شریعتی


 

نوشته شده توسط just parmin در شنبه 1386/09/24 ساعت موضوع | لینک ثابت


قشنگیه قسمت ماست


تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم

       ما که بهم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم

               کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم

                      حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم

                            من نه قلندر می شم و نه قهرمان قصه ها

                                   نه برده ی حلقه به گوش نه مثل اون فرشته ها

                                          من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسیم

                                                قشنگیه قسمت ماست که ما بهم نمی رسیم

 

شعر قشنگی از پریا ی عزیز



 

نوشته شده توسط just parmin در سه شنبه 1386/08/15 ساعت موضوع | لینک ثابت


خلوت یک شاعر


کاش در دهکده عشق فراوانی بود
                                                              توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

                                                              
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم 
                                                               مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود


کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب 
                                                               روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود


کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
                                                              قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود


کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
                                                              رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود


مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست 
                                                              کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود


چه قدر شعر نوشتیم برای باران
                                                             غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود


کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
                                                            دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود


کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
                                                            و به یادش همه شب ماه چراغانی بود


کاش اسم همه دخترکان اینجا
                                                             نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود


کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
                                                            غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود


کاش دنیای دل ما شبی از این شبها 
                                                           غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود


دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
                                                          راز این شعر همین مصرع پایانی بود



 

نوشته شده توسط just parmin در یکشنبه 1386/08/06 ساعت موضوع | لینک ثابت


مثل هیچ کس

 


مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا                                      
چه قدر تازه و پکی مث یاسای تو باغچه             
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر           
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر                
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته            
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته                
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
 مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه                 
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون                  
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه                  
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی          
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا         
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی                    
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی                   
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه           
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت                
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون                
مث ابتدای راهی مث اینه مث شمعدون
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما               
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد   
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد

                                      


 

نوشته شده توسط just parmin در شنبه 1386/07/21 ساعت موضوع | لینک ثابت


خیلی سخته

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
 صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری


خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی


خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا 


 خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
 بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن


 خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
 وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

 

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه

 

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
 کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی


خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون


خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره


 خیلی سخته که من و تو همیشه با هم بمونیم
انقدر عاشق که ندونن دیوونه کدوممونیم



 

                                                                                                       مریم حیدرزاده


 

نوشته شده توسط just parmin در چهارشنبه 1386/07/11 ساعت موضوع | لینک ثابت


نشانی

خانه دوست كجاست؟ (( در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها

بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

***

نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است

و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.

مي روي تا نه آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد،

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.

در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي:

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او مي پرسي

خانه دوست كجاست. ))

 

 

                                                                                           سهراب سپهری


 

نوشته شده توسط just parmin در چهارشنبه 1386/07/11 ساعت موضوع | لینک ثابت



زندگی دفتری از خاطرهاست ...

                       یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ...

یک نفر همدم خوشبختی هاست ،

                       یک نفر همسفر سختی هاست ،

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...

                         ما همه همسفریم

                                                                 

 

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

                                                       مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

                                                      مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

                                                     ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست که

                                                      در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

                                                      اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

 

                                                             

 

 

            در گذرگاه زمان خيمه شب بازي دهر با همه تلخي و شيريني خود ميگذرد ،

                         عشقها ميميرند ،

                                 رنگها رنگ دگر ميگيرند ،

                                               و فقط خاطره هاست ،

                که چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده بجا مي ماند

                                                               


                به دریا شکوه بردم از غم و شب...

                             وزین عمری که تلخ و تلخ بگذشت.

                                      به هر موجی که میگفتم غم خویش...

                                                  سری میزد به سنگ و باز میگشت

                                                                                             

                                                                

 

                                                                         
گر نمیتوانی شاهراه باشی،

                                                                   کوره راه باش.

اگر نمیتوانی خورشید باشی،

                                                                     ستاره باش.

کمیت نشانگر پیروزی یا ناکامی تو نیست...........

                                                                  بهترین

                                                                                      هر انچه هستی باش

                                                                 


     
روزهائی که بی تو می گذرد


گرچه با یاد توست ثانیه هاش


آرزو باز می کشد فریاد:


                              در کنار تو می گذشت،ای کاش

                                                                 !


شايد آن روز که سهراب نوشت:

                                              تا شقايق هست زندگي بايد کرد

 خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

بايد اينجور نوشت:

هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس

                                                زندگي اجباريست

                                                                 
 
زندگي ابشارخيالات است

اين ابشار خيالات را بدست دريا بسپار تا بدست هيچ نا اهلي نرسد

 

                                                                                                        

                                                                                                             پویا


 

نوشته شده توسط just parmin در جمعه 1386/06/30 ساعت موضوع | لینک ثابت


بهار!!!!!!!!


پيداست هنوز شقايق نشدي

زنداني زندان دقايق نشدي

 

 

وقتي که مرا از دل خود مي راني

 يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي

 

 

زرد است که لبريز حقايق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

 

 

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي

پاييز بهاريست که عاشق شده است

 


 

نوشته شده توسط just parmin در دوشنبه 1386/06/26 ساعت موضوع | لینک ثابت


دریا...

 


روزها     مي روم    سوي     دريا

 

تا به موجش دهم   لحظه اي گوش

 

تا  كه  شايد   به   آهنگ   گرمش

 

لحظه اي  دل  كند  غم   فراموش

 

اين  غم  اما  زده   ريشه  در  دل

 

مثل  نخلي   كه  در   خاك  صحرا

 

با   نسيمي   كجا   مي شود   پاك

 

چرك  غم  از  رخي   مثل  دريا !؟

 

با    دلم    آب    دريا     به     نجوا

 

مي كند    درد    دل     از    عذابي

 

اينكه  من   سينه ام   را   به   سانت

 

مي شكافد        دمادم         غرابي

 

موج    دريا     كند    با     نوايش

 

صحبت  از   روي    پر ناز   مهتاب

 

اينكه  اويش   كند   با  صد  افسون

 

دل  پريشان  و  مواج   و   بي تاب

 


 

نوشته شده توسط just parmin در جمعه 1386/06/23 ساعت موضوع | لینک ثابت


به یاد .......

 


هزار بار تو را گفته ام به تنهایی

                                             تویی برای دلم یک گل اهورایی

 

 

هزار بار قسم خورده ام که من اکنون

                                           غریب و خسته و تنها به فکر فردایی ...

 

 

که شانه هات سکون دلم شود گاهی

                                            که باور این دل شود که با مایی !

 

 

تو در برابر این همه وفای بی منت

                                            چه خوب کرده ای ز دلم پذیرایی

 

 

مرا براستی چه خوب در بر عشق

                                            پناه دادی و خود رفته ای که بازآیی !!!

 

 


چه خوب اشک شده حس من به چشمانم

                                            چه خوب باور این دل شده که اینجایی !!!

 

 

به عاشقان سیاه شب و به چشمهء خون

                                             قسم که میروم اینک به سوی مرز جنون !!!


 

نوشته شده توسط just parmin در جمعه 1386/06/16 ساعت موضوع | لینک ثابت


نغمه ها



من براي سالها مي نويسم

سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند

 افسوس

 افسوس که قصه مادربزرگ درست بود

 هميشه يکي بود و يکي نبود

 

                                                             

 

در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد

 كس جاي در اين منزل ويرانه ندارد

 دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد

 كس تاب نگهداري ديوانه ندارد

در بزم جهان

 جز دل حسرت کش ما نیست

 ان شمع که می سوزد و پروانه ندارد

 در انجمن عقل فروشان ننهم پای

 دیوانه سر صحبت مردانه ندارد

 تا چند کنی قصه اسکندر و دارا

ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

 

 

 

آرزويم اين است

: نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زياد

، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز،

 و به اندازه هر روز تو عاشق باشي

، عاشق آن كه تو را مي‌خواهد،

 و به لبخند تو از خويش رها مي‌گردد

، و تو را دوست دارد

 به همان اندازه كه دلت مي‌خواهد

 

 

 

 

 

عاشق هر کس شدم او شد نصیب دیگری

 دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري

 من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم

شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

 


دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد/خدایا/ دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ اهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود فراموش کرد

نمی دانم این چنگی سرنوشت/
چه می خواهد از جان فرسوده ام؟
کجا می کشانندم این نغمه ها؟
که یک دم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان بر گرفتم / دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه ی زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست:

 

 

 


 

نوشته شده توسط just parmin در شنبه 1386/06/10 ساعت موضوع | لینک ثابت


اسمونی

اسمونی               اسمونی

 

تو که پیشم نمی مونی

یه دفعه چشماتو وا کن

چشمای منو نگاه کن تا که حرفمو بخونی

 

اسمونی              اسمونی

 

اسمونی نمی دونی چه ملامت ها کشیدم 

شبها چشمامو می بستم تو رو پیش روم می دیدم

 

اسمونی              اسمونی

 

تو از اسمونی و من یه زمینی فقیرم

جشن پرواز تو دنیا اما من مرغی اسیرم

اسمونی گر بمونی زندگی از سر می گیرم

اگه دستهامو بگیری می دونم که پر می گیرم

می رم اونجایی که رنگ هیچ زمینی و نبینم

اما رفتم محاله

چون خودم اهل زمینم.


 

نوشته شده توسط just parmin در چهارشنبه 1386/06/07 ساعت موضوع | لینک ثابت


تفاوت حقیقت با دروغ.....

روزي «دروغ» به« حقيقت» گفت:

 ميل داري باهم به دريا برويم وشِنا کنيم.

«حقيقتِ ساده لوح» پذيرفت وگول خورد. آن دو باهم به کنار ساحل رفتند. وقتي به ساحل رسيدند.

«حقيقت» لباسهايش را در آورد. «دروغِ حيله گر» لباسهاي او را پوشيد ورفت.

از آن روز هميشه «حقيقت» عريان ولخت وزشت است.

 اما «دروغ» در لباسِ حقيقت با ظاهري آراسته نمايان وآشکار مي شود.

 

                                                                                        


 

نوشته شده توسط just parmin در چهارشنبه 1386/06/07 ساعت موضوع | لینک ثابت


قصه ی عشق.......

می گن یه روز عشق ♥و دیونگی و محبت وحسودی و  فضولی با هم قایم موشک بازی می کردند،تا که نوبت به دیوونگی می رسه تا چشم بذاره،عشق ♥چون نمی دونه کجا قائم بشه میره پشت بوته ی گل سرخ قائم میشه،

دیوونگی هم همه رو پیدا می کنه جز عشق♥. فضولی که به کمک حسودی می فهمه عشق♥ کجا پنهان شده به همین خاطر دیوونگی رو خبر می کنه .

دیوونگی هم یه چوب بر می داره و فرو می کنه تو بوته ی گل سرخ،یکدفعه صدای فریاد عشق ♥بلند می شه............

وقتی همه رفتن سراغ دیدنش، دیدند چشم های عشق♥ کور شده .....

دیوونگی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت همیشه عشق♥ و همراهی کنه ....

از اون روز به بعد وقتی عشق♥ به سراغ کسی می ره چون کوره بدی های معشوقشو نمی بینه و هر کی گل سرخ لمس می کنه صدای فریاد عشقرو  می شنوه....... 



 


 

نوشته شده توسط just parmin در جمعه 1386/05/26 ساعت موضوع | لینک ثابت



من دلم می خواهد....

من دلم می خواهد

 

خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند


شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟

 
                                                 فریدون مشیری


 

نوشته شده توسط just parmin در جمعه 1386/05/26 ساعت موضوع | لینک ثابت



جای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی

امروز با شاخه گلی کوچک شادم کن

                    ♫     ♫    

 
جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی

امروز با نسیمی شادم کن

                     ♫      ♫


جای متن های تسلیتی که فردا برایم می نویسی

 امروز با پیامی کوچک یادم کن

                      ♫       ♫


من امروز به تو محتاجم

نه فردا


 

نوشته شده توسط just parmin در جمعه 1386/05/19 ساعت موضوع | لینک ثابت


تقدیم به دوستان خوبم


       ♥ آنگاه که ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني ؛

 

                                به خاطر بياور که:

 

 ♫ زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است

 

 

................ ٭ ♥٭ ♥٭♥٭
.......... ٭ ♥٭ .............٭ ♥٭
.........٭ ٭♥ ................ ٭ ٭♥ .....................٭ ♥٭♥ ٭♥ ٭
....... ٭ ♥٭.......................٭ ♥٭.......... ٭ ♥٭ .............٭♥ ٭
....... ٭♥ ٭..........................٭ ♥٭ .... ٭ ♥٭ ...................٭♥ ٭
....... ٭ ♥٭ ..........................٭ ♥٭٭ ♥٭ .........................٭♥ ٭
........ ٭ ♥٭..............................٭♥ ٭ ..............................٭ ♥٭
......... ٭ ♥٭ ................................................................ ٭ ♥٭
........... ٭♥ ٭ ............................................................  ٭ ♥٭
............. ٭♥ ٭ ......................................................... . ٭♥٭
............... ٭ ♥٭ .......................................................   ♥٭
................. ٭ ♥٭ ...................................................٭ ♥٭
................... ٭ ♥٭ ...............................................٭♥ ٭
.....................  ٭ ♥٭ .........................................٭ ♥ ٭
........................  ٭ ♥٭ ................................... ٭♥ ٭
.........................    ٭ ♥٭ ............................. ٭ ♥٭
..............................  ٭ ♥٭ .................... .٭ ♥٭
.................................. ٭ ♥٭ .............. ٭♥ ٭
..................................... ٭ ♥٭ ........٭ ♥٭
........................................ ٭ ♥٭..٭ ♥٭
...............................................٭ ♥٭

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط just parmin در چهارشنبه 1386/05/17 ساعت موضوع | لینک ثابت



چه شد شاعر که در باغ ام گلی دیگر نمی روید
به اهنگ قدم هایم کسی شعری نمی گوید
چه بیهوده کل الوده که باران هم نمی شوید
ببین حتی گل شب بو شب ما را نمی بوید

 

 

هنوز از تو در این میدان صمیمی تر نمی بینم
از این تنها درخت شب کسی را سر نمی بینم
هنوز این من هنوز این تو قدیمی تر ولی از نو
به جز چشم سیاه تو شبی دیگر نمی بینم

 

 غم چشمان اهو را تو می فهمی
عبور از نور جادو را تو می فهمی
سکوت هر غزل گو را تو می فهمی 

                                                                                         


               تو می فهمی

                             تو می فهمی


                                        تو می فهمی


از این هستی چنان مستم


                                                   که می لرزم

 
                                                              که می بارم


که در شام غزلسوزان


                                                                        تو را دارم


                                                                                     تو را دارم


پر از سوزم پر از روزم


                                   چه رنگینم


                                                              چه هوشیارم


ببین با تو چه بیدارم


                                                                                چه بسیارم


                                                                                             چه سرشارم

 

                                                                                          

                                                             شهریار قنبری

 


 

نوشته شده توسط just parmin در یکشنبه 1386/05/14 ساعت موضوع | لینک ثابت



بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
ارزو می کردم
که تو خواننده ی شعر من باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه دریغا هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی


 

نوشته شده توسط just parmin در شنبه 1386/05/13 ساعت موضوع | لینک ثابت


تقدیم به تو.....فقط به خاطر تو

 

اخر یه روز دق می کنم

                                                     فقط به خاطر تو


دنیا رو عاشق می کنم

                                                    فقط به خاطر تو


شب به بیابون می زنم

                                                   فقط به خاطر تو


فقط به خاطر تو رو دست مجنون می زنم


عشقت رو پنهون می کنم

                                                فقط به خاطر من


من دلم رو خون میکنم

                                                فقط به خاطر تو


تو گفتی عاشقی بسه......

دنیا برام یه فقسه...........

گفتی که عاشق یه عادته....

دلم پر از شکایته...............


گفتی می خوای بری سفر...

خیره شدن چشمام به در....

من میشینم به پای تو

                                               فقط به خاطر تو


به من گفتی دیونه

                                              فقط به خاطر من


حرفت به یادم می مونه

                                             فقط به خاطر تو

از خوبیهات کم می کنی

 قلبم رو پرپر می کنی


گفتی که که از سنگه دلت...

از من و دل تنگه دلت


ازم گرفتی فاصله

                                             فقط به خاطر من


دست کشیدم از هر گله

                                             فقط به خاطر تو


گفتی از اینجا برو

                                              فقط به خاطر من


می رم به احترام تو

                                              فقط به خاطر تو

 


 

نوشته شده توسط just parmin در سه شنبه 1386/05/09 ساعت موضوع | لینک ثابت


زغم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد 

                                                                  

      عجب از محبت من که در او اثر ندارد

                                                   

           غلط است هر که گوید:دل به دل راه دارد

                                                  

               دل من ز غصه خون شد،دل او خبر ندارد

                                                              


 

نوشته شده توسط just parmin در شنبه 1386/05/06 ساعت موضوع | لینک ثابت


و چه رویاهایی...

که تبه گشت و گذشت.

و چه پیوند صمیمیتها،

که به اسانی یک رشته گسست.

چه امیدی،چه امید؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید.

 

                                        

 

دل من می سوزد،

که قنا ری ها را پر بستند.

که پر پرستو ها را بشکستند.

و کبو تر ها را

اه کبوتر ها را...

و چه امید عظیمی به عبث انجامید.

 

                                     

 

در میان من و تو فاصله هاست.

گاه می اندیشم،

می توانی تو به لبخند این فاصله را بر داری...

 

                                       

تو توانایی بخشش داری.

دستهای تو توانایی ان را دارد

که مرا

زندگانی بخشد.

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

 

 

        و تو چون مصرع شعری زیبا،                                       

                        سطر بر جسته ای از زندگی من هستی


 

نوشته شده توسط just parmin در پنجشنبه 1386/05/04 ساعت موضوع | لینک ثابت


من به بی سامانی،

          باد را می مانم

من به سرگردانی،

          ابر را می مانم.

من به اراستگی خندیدم.

من ژولیده به اراستگی خندیدم.

سنگ طفلی،اما،

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می اشفت.

قصه ی بی سر و سامانی من

              باد با برگ درختان میگفت.

باد با من میگفت:

         چه تهیدستی...

                       ابر بارور می کرد

من در ایینه رخ خود دیدم

                  و به تو حق دادم.

                   اه می بینم،میبینم

 

                      تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

 

                          من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم...

 

                                                                         حمید مصدق


 

نوشته شده توسط just parmin در پنجشنبه 1386/05/04 ساعت موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting